تبليغاتX
عشق پاک و بی نهایت

عشق پاک و بی نهایت

مر جان و سحر و میترا آبجی های من دوستون دارم

آسمان در توست

 

تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم

چون تو  پاک هستی

می توانم تو را خط خطی کنم

که ان وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی

فرقی نمی کند گودال اب کوچکی باشی یا دریای بیکران .....

زلال که باشی

اسمان در توست

 دوستت دارم از همه بیشتر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 21:58  توسط کیانوش   | 

پايان مرا ديدي و رفتي

 

به روي گونه تابيدي و رفتي
مرا با عشق سنجيدي و رفتي
تمام هستي ام نيلوفري بود
تو هستي مرا چيدي و رفتي
كنار اتظارت تا سحر گاه
شبي همپاي پيچك ها نشستم
تو از راه آمدي با ناز و آن وقت
تمناي مرا ديدي و رفتي
شبي از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم براي قصه ام سوخت
غم انگيزست توشيداييم را
به چشم خويش فهميدي و رفتي
چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست
ولي دل رابه چشمت هديه كردم
سر راهت كه مي رفتي تو آن را
به يك پروانه بخشيدي و رفتي
صدايت كردم از ژرفاي يك ياس
به لحن آب نمناك باران
نمي دانم شنيدي برنگشتي
و يا اين بار نشنيدي و رفتي
نسيم از جاده هاي دور آمد
نگاهش كردم و چيزي به من نگفت
توو هم در انتظار يك بهانه
از اين رفتار رنجيدي و رفتي
عجب درياي غمناكي ست اين عشق
ببين با سرنوشت من چها كرد
تو هم اين رنجش خاكستري را
ميان ياد پيچيدي و رفتي
تمام غصه هايم مقل باران
فضاي خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام اين تلاطم
فقط يك لحظه باريدي و رفت ي
دلم پرسيد از پروانه يك شب
چرا عاشق شدي در عجيبي ست
و يادم هست تو يك بار اين را
ز يك ديوانه پزسيدي و رفتي
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط يك شب نيازم را ببيني
ولي در پاسخ اين خواهش من
تو مثل غنچه خنديد و رفتي
دلم گلدان شب بو هاي رويا ست
پر است از اطلسي هاي نگاهت
تو مثل يك گل سرخ وفادار
كنار خانه روييدي و رفتي
تمام بغض هايم مثل يك رنج
شكست و قصه ام در كوچه پيچيد
ولي تو از صداي اين شكستن
به جاي غصه ترسيدي و رفتي
غروب كوچه هاي بي قراري
حضور روشني را از تو مي خواست
تو يك آن آمدي اين روشني را
بروي كوچه پاشيدي و رفتي
كنار من نشتي تا سپيده
ولي چشمان تو جاي دگر بود
و من مي دانم آن شب تا سحرگاه
نگارن را پرستيدي و رفتي
نمي دانم چه مي گويند گل ها
خدا مي داند و نيلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا هميشه
تو از اين شهر كوچيدي و رفتي
جنون در امتداد كوچه عشق
مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرين بن بست اين راه
مرا ديوانه ناميدي و رفتي
شبي گفتي نداري دوست من را
نمي داني كه من ن شب چه كردم
خوشا بر حال آن چشمي كه آن را
به زيبايي پسنديدي و رفتي
هواي آسمان ديده ابريست
پر از تنهايي نمناك هجرت
تو تا بيراهه هاي بي قراري
دل من را كشانيدي و رفتي
پريشان كردي و شيدا نمودي
تمام جاده هاي شعر من را
رها كردي شكستي خرد گشتم
تو پايان مرا ديدي و رفتي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 15:13  توسط کیانوش   | 

دوست دارم

 


چگونه دلتنگيهايم را به تصوير بکشم

 

چگونه بگويم دوستت دارم

 

تا باور کني هميشه در قلب مني

 

من اگه توي دنيا دوتا اميد داشته باشم

 

اولي خداست و دومي تويي

 

بدون تو دنيا برام هيچ ارزشي نداره

 

با اين وجود از ته دل ميگويم

 

دوستت دارم 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 10:43  توسط کیانوش   | 

قصه فرشته و آدم

 

می خوام براتون قصه بگم.قصه عشق یک فرشته.فرشته ما میون آدم

 

 ها بود ولی آدم ها نمی تونستند  ببیننش مگر اینکه خودش

 

 بخواد.فرشته قصه ما مشغول زندگی روزمره و کارهایی بود که از

 

طرف خدا براش در نظر گرفته شده بود. ولی روزی عاشق نگاهی

 

شد. عاشق اشک و گریه کردنی شد.ولی عاشق نگاه یه آدم.کم کم

 

خودشو به عشقش نشون داد.ولی عشقش نمی دونست که اون یه

 

فرشته است.چون ظاهرش مثل آدم ها بود و همیشه یه نوع لباس می

 

پوشید. کم کم عشقش هم به اون علاقه مند شدولی این واسه فرشته

 

قصه ما اصلا خوب نبود.چون عشق نزدیکی میاره و فرشته ما نمی

 

تونست به عشقش نزدیک بشه یا حتی اونو لمس کنه. بالاخره فرشته

 

قصه ما با کسی آشنا شد که قبلا فرشته بوده ولی الان تبدیل به آدم

 

شده.حالا فرشته قصه ما می تونه تبدیل به آدم بشه ولی باید با

 

جاودانگی خداحافظی کنه.حالا فرشته ما بین دو راهی عشق و

 

جاودانگی قرار گرفته و باید یک راه را انتخاب کنه.بالاخره تصمیمشو

 

می گیره و عشق را انتخاب می کنه و با جاودانگی تا ابد خداحافظی

 

می کنه.حالا اون تبدیل به آدم شده.حالا به آرزوش رسیده.حالا می

 

تونه عشقش رو در آغوش بگیره.اونو ببوسه و شب رو با اون صبح

 

کنه....امروز صبح اولین شبی است که اون با عشقش سحرکرده.ولی

 

 امروز بدترین روز برای اون هستش چون عشقش در اثر یک

 

 تصادف میمیره.حالا فرشته سابق قصه ما نه عشقشو داره نه

 

جاودانگی را.در دوران فرشتگی دوستی داشت که همیشه همراهش

 

 بود.بعد از مرگ عشقش دوستش ظاهرمی شه و ازش می

 

پرسه:ارزشش رو داشت؟
 
فرشته قصه ما می گه: <یک بار بوسیدن او به تمام عمرم می ارزد


 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 21:18  توسط کیانوش   |